مي خوام در مورد خدا بنويسم ..خدا,الله,GOD و .. هيچ فرقي نداره . همون طوري که مي دونين در ابتداي آفرينش انسان خدا به اين صورتي که ما مي پرستيم وجود نداشته ولي از همون اول در انسان حسي وجود داشت که اونو به سمت يه موجود برتر سوق مي داد و از همون موقع انسان نياز داشت که کسي يا چيزي رو بپرسته ..
اول با عناصر طبيعي شروع کرد .. مثل آتيش .. بعد کم کم به بت رسيد . اين بت هر از چند گاهي عوض مي شد . کم کم موضوع دين پيش اومد و با اومدن پيامبران مختلف مسئله ي پرستش وارد مرحله ي جديدي شد . اينجا بود که بحث وجود خدا مطرح شد . در آخر هم پيامبر ما با معجزه اي به نام قرآن"الله" رو به ما نشون داد .
الان ما در قرن بيست و يکم هستيم .. خيلي از اون روزا فاصله گرفتيم .. به نظر شما ما الان در کجاي راه هستيم ؟
اگه بخوايم هدفمون رو توي زندگي مشخص کنيم بايد اول مسئله ي پرستش رو حل کنيم . وقتي ندوني سرنوشتت به کجا مي رسه نمي توني يه هدف برتر پيدا کني . غذا,لباس,خونه,ماشين,پول,درس و ... هدف هستن ؟ معلومه که اين طور نيست ! همه ي اينا و چيزاي ديگه ابزاري براي رسيدن به هدف والايي به نام خداست .. براي اينکه به اصل آفرينش برسيم .. براي اينه که خدا رو احساس کنيم .. در تک تک سلول هاي بدنمون .. با تمام وجود ..
چند نفر از ما مي تونيم به اون درجه برسيم ؟ هيچ کدوم ؟ چرا ؟ چقدر سخته که از چيزي آگاه باشي و باز هم در حسرت رسيدن به اون بموني .. واقعا" دردناکه ! اينطور نيست ؟
همه ي اينا براي کساني گفته شد که به خدا اعتقاد دارن ..هر خدايي که فکرشو مي کنن .. يهودي,مسيحي,مسلمون و .. هيچ فرقي نداره .. البته درجه ي اينا با هم متفاوته ولي کسي که از اول با يه دين آشنا شده اگه دستورات همون دين رو به درستي انجام بده مطمئنا" خدا به اون پاداش بزرگي مي ده .
و حالا اونايي که دين اسلام رو پذيرفتن .. چه کار سختي رو در پيش دارن ! اکثر اونا بدون تحقيق و فقط به خاطر اجدادشون مسلمون هستن .. و اکثر اونا حتي از کوچيکترين کارايي که بايد انجام بدن غافل هستن !!! چقدر وحشتناکه !
و امروزه که دنيا با سرعت هر چه بيشتر بسوي پيشرفت و تکنولوژي برتر گام بر مي داره کم کم خدا داره فراموش مي شه .. کم کم داريم از اصل خودمون فاصله مي گيريم ..
کاش هنوز در همون روزگار بوديم .. اينطوري گناهمون کمتر بود !!!!
** اين نوشته ها قلبي بودن .. چيزايي که واقعا" باورشون دارم ولي نمي تونم انجام بدم ! مي دونم که مقصر اصلي خودم هستم ولي بايد قبول کرد که جامعه هم نقش مهمي رو در اين زمينه ايفا مي کنه ! فقط براي کساني بود که خدا رو باور دارن .. با تمام وجود ..
~~~~~~~
بهتره از اين بحث خارج شم .. گفتم يه مطلب اين مدلي هم بنويسم تا وبلاگم کليشه نشه ! خب شما ها چطورين ؟ خوش مي گذره ؟ ![]()
بازم بايد يکمي از خودم بگم .. نمي دونم چرا ولي اگه نگم حرفام توي دلم مي مونه .. اوضاع و احوال خوبه .. من و سارا .. درس و دانشگاه .. روابط هم از همه نظر و با همه ( چشم حسود کور
) خوبه .
نبودن من اول بخاطر نداشتن موضوع و دوم به خاطر کمبود وقت بود .. درسا هم که ديگه داره روي اعصابم راه مي ره .. امتحانات ميان ترم و .. هم که شروع شده ( حالا خوبه ما زياد درگير امتحان ميان ترم نيستيم ) کم کم امتحاناي پايان ترم هم شروع مي شه .. اميدوارم درس هامو خوب بخونم و اين ترم هم بخوبي تموم شه ![]()
پ.ن.1 : اگه از رئال ننويسم مي ميرم ! پس فقط فوتبال دوستان عزيز بخونن : عجب تيمي شده اين رئال
چون بيشر از 10 روزه که آپ نمي کنم از بازي رئال و سويا هم چيزي ننوشتم .. رئال اين بازي رو 3-2 برد .. در صورتي که 1-0 عقب بود .. سويا هم خيلي قوي و در جدول بالاتر از رئال بود .. ولي با يه بازي خوب تونستيم اونا رو شکست بديم .. با اومدن گوتي بازي رئال متحول شد .. گل اول و سوم رو نيستلروي زد و به صدر جدول گلزنان لاليگا رسيد .. گل دوم رو هم روبينيو زد .. روي هر سه گل گوتي نقش عمده اي داشت و عالي کار کرد ![]()
شنبه شب هم رئال در سانتياگو برنابئو با اسپانيول بازي داشت .. از همون اول خوب بازي کرديم ولي موقعيت ها رو بازيکنا خراب کردن و اسپانيول روي دو تا ضد حمله 2-0 جلو افتاد .. اينقدر که خوب بازي مي کرديم من اصلا" نگران نبودم !! بعدش رودفان نيستلروي طبق معمول گل زد و من اميدوار شدم ولي بعد دوباره گل خورديم !! خلاصه نيمه ي اول 3-1 تموم شد .. نيمه ي دوم رئال عالي بود و رائول گل دوم رئال رو به ثمر رسوند .. گل بعدي رو هم ريس زد .. آخراي بازي که من هنوز اميدوارم بودم هيگوئن روي يه حرکت عالي گل چهارم رو زد تا همه ي طرفداراي رئال با تمام وجود خوشحال شن
به معناي واقعي داشتم از خوشحالي مي مردم
البته باید بگم که خط دفاعي رئال توي اين دو بازي خيلي ضعيف بود ..
شب بعدش هم بارسا مساوي کرد و الان من فقط از خدا مي خوام که رئال قهرمان شه .. چه شود
پ.ن.2 : ليگ برترايران هم به خاطر بازيهاي مقدماتي المپيک تعطيل بود ( حالا خوبه آخرش حدف شديم
) .. براي همين پرسپوليس هم بازي نداشت .. اميدوارم با شروع دوباره ي ليگ پرسپوليس هم موفق تر از هميشه در ليگ برتر و جام حذفي ظاهر شه ![]()
پ.ن.3 : از همه شما دوستاي خوبم که بهم سر مي زنين و باعث مي شين براي آپ کردن انگيزه داشته باشم ممنونم
خيلي وقته بهتون سر نمي زنم .. بعد از اين پست ميام و مطالب قشنگتون رو مي خونم .. تا اونجايي که وقت داشته باشم کامنت هم مي ذارم .فعلا" ![]()
~~~~~~
28.2.86 , 12:10 شب :
پرسپولیس امروز بعدازظهر با راه آهن بازی داشت و 2-1 برد .. گل اول رو علیرضا نیکبخت زد .. گل زیبایی بود .. بعد هم گل خوردیم
نیمه ی دوم بهتر بودیم و از این برتری هم استفاده کردیم .. پژمان نوری گل دوم پرسپولیس رو زد و بردیم .. موقعیت های گل هم 6-3 به سود پرسپولیس بود
امیدوارم این روند رو ادامه بدن .. خدایا خودت بهشون کمک کن ![]()
![]()
منم که فردا صبح می رم .. تا اونجایی که می تونستم به وبلاگ همتون سر زدم .. اگه عجله ای شد ببخشید چون واقعا" با مشکل کمبود وقت مواجه هستم !
در این چند روز لای هیچ کتابی رو باز نکردم !! برای خودم متاسفم
مثلا" دوشنبه امتحان دارم .. معلوم نیست می خوام چیکار کنم ! البته از این سوابق زیاد دارم
( دقیقه ی 90 ) امیدوارم این دفعه هم بخیر بگذره ![]()
زیاد آپ نکنین تا من دوباره بیام ![]()
خوشبختانه همه چي درست شد و من الان همون رهاي قديمي هستم .. با همون زندگي .. بدون اينکه چيزي ذهنمو درگير کنه .. خب بهتره پايان اين جريانو بنويسم :
چهار شنبه بعدازظهر که با مينا مي حرفيدم و حواسم نبود رايا به سارا sms داد و بهش گفت چرا با هم قهرين و ....
سارا هم گفت رها ديگه نمي خواد منو ببينه .. بيچاره از اون روز به بعد مي ترسيد بهم زنگ بزنه .. مثل اينکه وقتي عصباني مي شم خيلي رو حرفم حساب مي کنن !!! ( حواستون باشه ها
)
خلاصه رايا گفت من باهاش صحبت مي کنم و بعدش تو زنگ بزن .. سارا هم بعدش زنگيد و ما آشتي کرديم ! جريان قهر و اين بچه بازي ها هم به پايان رسيد .. ديگه هم نمي خوام توي مسائل شخصي ديگران دخالت کنم .. اصلا" به من چه ؟ راهنمايي هم نکنم بهتره .. به ما نيومده .. سارا جونم
چقدر دلم واسش تنگيده بود ![]()
در ضمن من و مينا شنبه از طرف دانشگاه مي ريم نمايشگاه کتاب .. پارسال که خيلي عالي بود .. اميدوارم امسال هم خوش بگذره و من بتونم کتاب هاي مورد علاقم و همينطور ديکشنري هايي رو هم که لازم دارم پيدا کنم ..
خودمونيم چند وقتيه خيلي مسخره مي نويسم .. اين وبلاگ من هم بچه بازي شده !! چون دپ بودم و اينجا فقط غرغر مي کردم ! ديگه اگه اتفاق خاصي نيفته از اين چيزا نمي نويسم و سعي مي کنم تا وقتي که مطلبت تازه و قشنگي نداشتم آپ نکنم .. اينطوري که نمي شه !! فقط دارم از حرفاي دروني و زندگي شخصيم مي نويسم .. آخه هدف من از بلاگر شدن اين نبود .. مي خواستم همه چي در کنار هم باشه ![]()
حالا اميدوارم بعدا" به اهدافم در اين زمينه برسم ![]()
راستي چقدر هوا بهاري شده .. سرشار از احساس زندگي .. واقعا" با اين هوا آدم دلش مي خواد کنار دريا باشه و فقط لذت ببره
*يه خبر از جام باشگاه ها : سه شنبه شب در ضربات پنالتي ليورپول چلسي رو شکست داد و به فينال رسید .. ديشب هم ميلان 3-0 منچستر رو شکست داد و مثل ليورپول راهي فينال شد
چقدر ميلان عالي بازي کرد .. عجب فوتبالي بود .. گل اول ميلان رو کاکا زد
چه بازيکنيه اين کاکا .. اميدوارم امسال بياد رئال .. من از قدیم عاشق بازیش بودم .. برزیلیه دیگه ..
فردا ساعت 4:30 هم پرسپوليس با ملوان بازي داره .. اميدوارم مثل چند بازي قبلي خوب بازي کنن و ببريم
راستي مشکل مديريتي باشگاه هم هنوز حل نشده ! خدا کنه بزودي حل شه تا اينقدر روي اعصاب هوادارا راه نرن !
ديگه چيز خاصي نمونده .. فردا مي رم و منتظر نباشين که زود آپ کنم .. چون مي خوام يه آپ متفاوت و زيبا داشته باشم که جبران شه ..
شاد ,سلامت و موفق باشين ![]()
![]()
دلم واسه اون روزا تنگ شده .. اون موقع دنبال يه بهونه واسه آپ کردن مي گشتم ولي اين روزا اينقدر مشکلاتم زياد شده و اينقدر که دپرس هستم هميشه موضوعي واسه آپ کردن هست .. موضوع که نمي شه گقت .. نوشتن احساسات و افکار دروني که مثل خوره افتاده به جونم ..
چقدر عيد شاد و خوشحال بودم .. با اينکه اتفاق خاصي نيفتاده بود ولي حداقل مشکلي هم نداشتم .. اين روزا اصلا" تمرکز ندارم .. دارم داغون مي شم .. آخه چرا اينطوري شد ؟ ![]()
خدايا مگه من چيکار کردم ؟ نمي شه مثل يه آدم معمولي زندگی کنم ؟ آخه من که کاري به کار کسي نداشتم .. همون زندگي بدون هيجان رو به اين وضعيت مسخره ترجيح مي دم .. اون موقع حداقل يکمي آرامش داشتم ![]()
الان ديگه فکر و خيال نمي ذاره يکمي آروم باشم .. دارم از دپرسي مي ميرم .. حتي بودن در کنار خانواده هم نتونسته بهم کمک کنه .. حالا بايد چي کار کنم ؟ ![]()
ازصبح تا شب بايد فکر کنم و بيکار باشم !! نه درسي .. نه بيروني ..
به خدا ديگه خسته شدم .. حالا بهتره به ترتيب شروع کنم :
سارا--ديگه کم کم داره باورم مي شه که انگار همچين شخصي توي زندگي من وجود خارجي نداشته ! اونم سارا که اينقدر دوسش داشتم !
آخه اول قرار بود جمعه غروب برم ولي بعدش گفتم اول زنگ بزنم ببينم چه خبره .. ديدم کسي گوشي رو بر نمي داره .. فهميدم سارا هم برگشته .. براي همين شنبه صبح رفتم .. بعدشم رفتم دانشگاه .. چون سارا يکشنبه کلاس داشت مي دونستم غروب مياد ولي نيومد !! ومن براي اولين بار توي عمرم شب تنها بودم .. البته من اصلا" نمي ترسم ولي دليل نمي شد که سارا منو تنها بذاره و نياد .. توي اين موارد ديگه نبايد جبران کرد !!
يکشنبه هم بودم دانشگاه .. غروب اومدم خونه .. بازم سارا نيومد .. براي همين بازم شب تنها بودم .. البته اينقدر که خسته بودم زود خوابم برد ..
دوشنبه هم از صبح تا غروب کلاس داشتم .. غروب هم اومدم خونه و وسائلم رو جمع کردم و برگشتم .. از اين به بعد چون شنبه تا دوشنبه کلاس دارم و سارا هم نيست هر هفته ميام .
البته باورم نمي شه که سارا نيومده .. اصلا" ازش خبر ندارم .. آخه خيلي وقت بود که قهر نمي کرديم .. اون موقع ها هم هر وقت قهر مي کرديم خودش زنگ مي زد .. شايد هم من عادت کردم و مغرور شدم .. ولي خب واقعا" نمي تونم زنگ بزنم !
فکر مي کنم پسر عموش نمي ذاره .. آخه به اين چيزا خيلي حساسه ( قبلا" همچين چيزي اتفاق افتاده بود ) خلاصه اينکه سارا هم منو فراموش کرده .. يعني واقعا" يه روزي دوباره آشتي مي کنيم ؟ ![]()
اينطور که معلومه تا ابد بايد قهر باشيم .. چقدر از قهر متنفرم .. ياد بچه ها مي افتم ![]()
بهر حال منو سارا دوستاي صميمي بوديم و من هنوزم دوسش دارم .. اميدوارم يه جوري اين رابطه درست شه .. مگه مي شه ديگه نياد اونجا ؟ يعني هميشه مي خواد رفت و آمد کنه ؟ واقعا" نمي دونم !
به نظر شما چيکار کنم ؟ فقط نگين زنگ بزن که من اينکاره نيستم .. مي دونم هيچ اشکالي نداره ولي واقعا" نمي تونم !! در اين موارد آدمي لجباز , غير قابل تحمل و مغرور هستم ! ![]()
سپيده--اين سپيده هم که هر بار يه جرياني داره .. شنبه که رفتم دانشگاه .. با اکيپمون بوديم و حرف مي زديم .. يه دفعه سپيده اومد و گفت چرا در مورد من حرف مي زنين ؟ ديگه باهاتون کاري ندارم و ...
بعدشم کلي حرف و اتفاقای ديگه .. خلاصه اينکه الکي ناراحت شد .. نمي دونم چرا اينقدر حساسه .. همش فکر مي کنه داريم در موردش حرف مي زنيم .. در صورتي که ما اينقدر بيکار نيستيم که اين کارو کنيم
شبش هم به يکي از همين بچه ها زنگ زد و کلي غرغر کرد .. گفت اين هفته کلاس ها رو نميام ! تهديد مي کرد ! انگار به خاطر ما ميومد !
فقط دوشنبه چون ميان ترم داشتيم اومده بود .. من که اصلا" باهاش صحبت نکردم .. دوست ندارم با کسي قهر باشم ولي واقعا"ديگه بريدم !! نمي شه هميشه به خاطر اين خانوم اعصابم خورد شه ![]()
فعلا" که باهاش کاري نداريم .. اميدوارم اونم ديگه گير نده !
دانشگاه--دوشنبه که بين دوتا کلاس بيکار بوديم يکي از همکلاسي هامون رو ديديم که تنها بود و درس مي خوند .. بعد که ما رو ديد اومد و در مورد امتحان صحبت کرديم .. بعد هم بحث به مسائل سياسي , روابط دخترا و پسرا توي دانشگاه, خونه دانشجويي و .. کشيده شد . خلاصه تقریبا" 2 ساعت حرف زديم و اصلا" هم درس نخونديم ..
واسم خيلي جالب بود توي اين جو که همه ي پسرا دنبال خوش گذروني و دخترا هستن يکي اين مدلي فکر مي کنه .. خدا رو شکر که هنوز اين طور آدما هستن ..
البته خودم خيلي دوست دارم اينطوري باشم ( چه طوري ؟ همين که به چيزاي سطحي فکر نکنم ! ) ولي خب نمي شه کاملا" اينطوري بود .. خيلي سخته ![]()
وقتي اطرافتو مي بيني بيشتر زجر مي کشي .. منم از اون آدمايي هستم که طرز فکر و اخلاقم زياد به قيافم نم ياد ! اکثر کسايي که اول باهام آشنا مي شن يه طور ديگه فکر مي کنن ولي وقتي که باهام حرف مي زنن مي فهمن که من اصلا" اونطوري که نشون مي دم نيستم !
بهر حال من هيچ وقت هدف مشخصي توي زندگيم نداشتم .. هميشه بين دو چيز قرار دارم و خيلي بده که آدم ندونه جزو کدوم دسته ست .. چيکار کنم !! اينطوريم ديگه ..
پرسپوليس--يکشنبه توي آزادي پرسپوليس 1-0 با گل فرزاد آشوبي ( پنالتي ) صبا باتري رو شکست داد . گرچه خوب بازي نکرديم ولي حداقل نتيجه گرفتيم و من خيلي خوشحال شدم ![]()
رئال--يکشنبه شب توي يه بازي زيبا 4-1 بيلبائو رو شکست دادن .. گل ها رو نيستلروي (2 بار ) , راموس و گوتی زدن .. عالي بود .. کم کم دارم به قهرماني در لاليگا اميدوارم مي شم ![]()
![]()
جام باشگاه ها--تا حالا در اين مورد ننوشتم ولي چون به مرحله ي حساسي رسيده مي خوام بنويسم .. امشب چلسي و ليورپول بازي برگشت رو در مرحله ي نيمه نهايي انجام مي دن .. فرداشب هم منچستر و ميلان بازي دارن .. زياد مهم نيست که چه تيمي قهرمان شه !! جاي رئال خيلي خاليه .. اميدوارم سال ديگه رئال قهرمان شه ![]()
پ.ن.1 : خيلي خسته و دپرس شدم .. اميدوارم مثل قديما شم ..
پ.ن.2 : دعا کنين آخر ماجراي من و سارا به خوبي تموم شه ![]()
پ.ن.3 : بازم از غصه هام نوشتم .. اين روزا نوشته هام خيلي تلخ شده .. گذر زندگيه ديگه .. بايد با واقعيت ها کنار بيام !!!!!!
سارا
يادتونه مي خواستم از سارا بنويسم ولي نمي شد ؟ هم تاپيک زياد بود و هم وقت کم ..
حالا که مي خوام بنويسم بايد از اتفاقاي بد بنويسم
من تا دوشنبه کلاس داشتم و قرار شد خواهراي سارا( 15و17 ساله هستن )سه شنبه غروب بيان پيشمون و تا جمعه باشن .. با اينکه مي تونستم بيام خونه ( چون ديگه سارا تنها نبود ) موندم تا يه وقتي ناراحت نشن .. آخه به خاطر من هم اومده بودن و مي خواستيم اين چند روز بريم بيرون و خوش بگذرونيم ..
امروز صبح سارا رفت کلاس و ظهر اومد .. با اينکه خواهراش کم حرفن ولي کلي با هم صحبت کرديم .. من که از خيلي قبل مي رفتم خونشون ولي زياد باهاشون برخورد نداشتم ..
خلاصه سارا اومد و داشتيم تصميم مي گرفتيم که کجا بريم .. ولي همش مي گفت خوابم مياد و منو چند بار ضايع کرد .. ولي من چيزي نگفتم .. خلاصه سر يه موضوعي اعصابمو کاملا" خورد کرد و خيلي خيلي ناراحت شدم ..
البته همه چي به قبل مربوط ميشه .. پسر عموي سارا که 2 سال ازش کوچيکتره عاشقش شده و حتي فکر مي کنه در آينده قراره با هم ازدواج کنن
سارا هم بهش چيزي نمي گه .. بعد به من مي گه چي کار کنم ! منم گفتم اون شايد بچه باشه ولي تو نيستي !! بايد بهش بگي !! ولي نمي خواست ناراحتش کنه و نگفت .. مي گه تنها انگيزش براي درس خوندن همينه !! به نظر من خيلي مسخرست که آدم با اين سن ( 17 سال
) به اين چيزا فکر کنه .. حالا خوبه قيافش از سنش هم کمتر نشون مي ده ..
بهر حال اخلاق سارا از بعد عيد خيلي عوض شده .. منم اصلا" نمي تونستم تحمل کنم .. آخه همش خسته از دانشگاه مياد خونه و تا نصف شب فقط SMS و اين حرفا
من ديگه با بحث امروز که پسر عموشو به ما ترجيح داد خيلي عصباني شدم .. بعدشم که منو پيش اونا ضايع کرد .. اصلا" ازش انتظار نداشتم ![]()
همه ي اينا باعث شد تا داغون شم .. اشکم هم در اومد ( البته گريه نه ! ) من در کل آدمي نيستم که الکي از رفتار ديگران ناراحت شم .. ولي اگه رفتار يکي بد باشه و ادامه بده مي زنم به سيم آخر ![]()
منم به رايا زنگ زدم و گفتم مي خوام بيام خونه .. الکي اونجا مي موندم تا ضايع شم ؟؟! فقط خيلي دلم واسه خواهراش سوخت .. آخه اونا که تقصيري نداشتن .. خيلي دوسشون دارم
کلي اصرار کردن که نرو ولي من گفتم ديگه نمي تونم سارا رو تحمل کنم !!!!!
بهرحال اومدم خونه و الان پيش خانوادم هستم .. واقعا" هيچ کي خانواده ي آدم نمي شه .. من و سارا از 6 سال پيش با هم دوستيم ولي آخرش اين شد .. نمي دونم بالاخره چي مي شه ولي من که نمي تونم ببخشمش
اين ديگه چه اتفاقي بود !!!!!!
چقدر جالبه که اولين مطلبم در مورد سارا بايد اين باشه .. کي فکرشو مي کرد ؟!!
سپيده
حالا بايد از دانشگاه و بد بختي هام بگم
اصلا" اين هفته تا اينجا که براي من خيلي بد بود .. فقط اميدوارم آخرش خوب تموم شه !!
قبلا" هم گفتم که يکي از بچه ها باعث ناراحتيم شد .. ايندفعه هم همون و دوستش اعصابمو خورد کردن .. نمي دونم چرا همه از اينکه چيزي بهشون نمي گم سوء استفاده مي کنن !
کاش منم از اين آدماي پر رو بودم که جواب همه رو همون لحظه مي دادم و ناراحتيشون هم برام مهم نبود .. ولي نمي تونم ديگه ..
اين سپيده خانوم از اولين روزاي دانشگاه با ما دوست شد .. اول به نظر دختر خوبي ميومد ولي کم کم خودشو نشون داد ( هيچ وقت از ظاهر آدما قضاوت نکنين ) از همون موقع هم با اينکه چند تا BF داشت با يکي توي دانشگاه دوست شد .. همه مي گفتن پسر خوبي نيست ولي قبول نمي کرد .. ما هم که ديديم اين مدليه ديگه چيزي نگفتيم !!
اين ماجرا تابستون به حرف از ازدواج و .. کشيده شد ولي آخرش اون پسر با يکي ديگه توي دانشگاه دوست شد و سپيده فهميد .. ديگه ما داستاني داشتيم
حالا گير داده بود که بايد با اين بهم بزني و اونم زير بار نمي رفت
سپيده هم رابطش رو بهم نزد .. همش هم در مورد ما با اون حرف مي زد .. مي گفت رها از تو خوشش نمياد
من بيچاره فقط گفتم حالا که اينطوريه ديگه ادامه نده ! مثلا" مي خواستم کمکش کنم .. تازه همه ي بچه ها گفتن نه من
خلاصه اونم ديگه چشم ديدن منو نداشت .. ولي تازگي ها کلي سلام و .. مي کنه . منم مشکوک شدم .. نگو مي خواد ما بريم بگيم که پسر خوبيه ![]()
اون دفعه هم سپيده گفت که اين مي گه اونا که مي گن BF نداريم دروغ مي گن ( منظورش من بودم ! ) .. نمي دونم زندگي شخصي من به اينا چه ربطي داره !! منم خيلي ناراحت شدم ولي چيزي نگفتم
حالا ايندفعه صبح که مي رفتيم دانشگاه دوست سپيده که همشهري هم هستن و من زياد ازش خوشم نمي آد با آرايش زياد اومده بود . بهش گير دادن .. منم بهش گفتم پاک کن و با ما بيا ..
نتيجه اينکه حراست فکر کرد ما مقصريم ! با کلي زحمت راضيشون کرديم ولي اين خانوم هيچي نگفت
ظهر هم با سپيده اومدن که بريم کافي نت و کاراي تايپ و .. رو من انجام بدم ( اينطور مواقع ياد من مي افتن ) آخرش هم به بحث کشيده شد .. منم گفتم خوبه دارم بخاطر شما ميام .. کاراشونو هم انجام دادم .. ولي بعدش ديگه اومدم
توي دانشگاه هم باهاشون حرف نزدم .. به اکيپمون هم گفتم .. فکر مي کردم قبول نمي کنن ولي اونا هم ديگه از دست کاراي سپيده خسته شدن و ديگه زياد توي جمع ما نمياد (اميدوارم هميشگي باشه ) البته موضوع خيلي پيچيده تر از اين حرفا بود ولي من بطور خلاصه گفتم .. اينم از شانس ما !!
بقيه ي حرفا
ديگه از بحث دوست و .. بگذرم که اين روزا خيلي دارم زجر مي کشم
نمي دونم چرا نمي تونم بي تفاوت باشم !!
بقيه ي اتفاقا مثل هميشه بود و الانم که خونه هستم ..
پرسپوليس يکشنبه فولاد رو در ورزشگاه آزادي 2-1 شکست داد .. گل ها رو حسين کعبي و بادامکي زدن .. در کل همه خيلي خوب بازي کردن ![]()
رئال هم در يک بازي حساس يکشنبه شب والنسياي مدعي رو 2-1 شکست داد و با باخت بارسا به قهرماني اميدوار تر شد .. گل هاي رئال رو نيستلروي و راموس زدن ![]()
اميدوارم هر دو تيم اين هفته هم موفق باشن ..
ديگه نمي تونم بنويسم .. فکر کنم با نوشتن اينا يکمي آروم شدم .. فقط ببخشيد که موضوعات و درگيري هاي شخصي رو وارد وبلاگ کردم .. مجبور بودم ![]()

